ذبيح الله صفا
555
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
ملك دِه ملك خصم بود و درو * ببسى جهد دهخدا گشتم مصر جامع شد اين دم آن ده و من * يوسف مصر كبريا گشتم خاك امكانْشْ را سپهر شدم * چشم اعيانْشْ را سُها گشتم بمثال دگر كنم تقرير * اين مثل را كه مبتدا گشتم همچو باران چو از سحاب غرور * سالك خطّهء هوا گشتم صدف صدقم از هوا بربود * من از آن صدق باصفا گشتم مدتى در ميان صدق و صفا * غرقه در بحر انزوا گشتم سَلْوَتِ خلوتم چو روى نمود * در صدف دُرّ پُربها گشتم در مراتب چو گوهرم ديدند * افسر شاه را سزا گشتم راه خود را به خود دليل شدم * درد خود را به حق دوا گشتم ناوك علم را نشانه شدم * سيلى عقل را قفا گشتم فتنهء عنصر و مزاج شدم * سُخرهء انجم و سما گشتم كس نشانم نداد از آب حيات * گرد اين هر دو خطّه تا گشتم آب حيوان شدم چو در ره فقر * خاك سلطان اوليا گشتم زَيْنِ دين پير هند كز نظرش * منظر رحمت خدا گشتم سالك راه حق كه در قدمش * تا شدم خاك توتيا گشتم انجم عقل را فروغ شدم * نيّر عشق را ضيا گشتم چمن شوق را سحاب شدم * گلبن ذوق را صبا گشتم * * زلفت اندر تاب چينى ديگرست * كفرت اندر زلف دينى ديگرست از زمرّد خاتم لعل ترا * تا خط آوردى نگينى ديگرست كو دلى ديگر كه دست عشوهات * هر دم اندر آستينى ديگرست كو زنو جانى كه چشم ساحرت * مست حسن اندر كمينى ديگرست